خانم آقا شیرزن گمنام اردبیلی

بازدید : 22

داستانی که براتون تعریف می کنم واقعی بوده ودر روستای دیمان از توابع استان اردبیل اتفاق افتاده است.

داستان خانم آقا

خانم آقا زن عموی پدرم در روستای دیمان زندگی می کرد درباره شجاعت مثال زدنی این زن هر چی بگم کم گفتم فلذا فعلا به بازگو کردن یک خاطره از اون بسنده کرده و اگر فرصتی پیش آمد باز درباره این شیرزن اردبیلی بیشتر خواهم گفت.

مادرم از قول مادر بزرگم تعریف می کنه که: زمانی روس ها در جریان جنگ جهانی دوم شمال ایران را اشغال کردند، بالطبع روستای ما هم تحت اشغال این از خدا بی خبرها بود، سربازان روس روزانه می‌آمدن به درب خانه ها و از مردم آذوقه می گرفتند و اگر از چیزی هم خوششان می آمد آنرا هم با خود می بردند و نه تنها کسی جرات حرف زدن نداشت بلکه اکثر مردان روستا نیز یا متواری بودن و یا پنهان میشدن.

مادر بزرگم تعریف می کنه که مطابق هر روز سر و کله سربازهای روس پیدا شد بیشتر از مردم پیاز و سیب زمینی می گرفتند وقتی به در خانه ما رسیدند من بیرون رفتم تا ببینم چی می خواهند، اونها کمی وسایل خواستند و من دادم بعد یکی از آنها چشمش به اسب ‌مان در طویله افتاد، اسب بسیار زیبایی بود و آنرا خواست، من رفتم و اسب را آوردم سرباز روس شروع کرد من رو با شلاق زدن که چرا اسب را بدون یراق آورده ام و اجازه جواب دادن هم به من نمی داد و مدام با شلاق می زد.

می گه در همین حین دیدم خانم آقا که در خانه کناری ما زندگی می کرد با شنیدن سر و صدا، کنار دیوار آمد، دیوار های آن موقع خانه های روستا کوتاه بود و براحتی میشد از احوال هم باخبر شویم.

خانم آقا با دیدن صحنه شلاق خوردن من از سرباز روس از روی دیوار پرید داخل حیاط و با کسسو(وسیله‌ای با گویش محلی) شروع کرد به زدن سربازهای روس و سرشان فریاد می کشید که ای بی شرف های بی همه چیز اسب را گرفته اید و بخاطر یراق پیر زن بیجاره و تنها را می زنید الان پدرتان را در میاورم و مدام با کسسو بر سر و صورت آنها می کوبید.

سربازان روس با مشاهده جسارت و شجاعت خانم آقا و البته خوفی که هیبت این شیرزن به دلها می انداخت اسب را هم رها کرده و سریع از حیاط خارج شده و رفتند و تا پایان اشغال گری دیگه سرباز روسی به ده ما نیامدند.